تبليغاتX
به سپیدی سپید
حس وحال. در ریخت شعر ، داستان، نمایش نامه و هر چه شود...
تو میگی  : اون روز من سر راه ِ تو بودم ،

من میگم : اون روز من اصلا نبودم ،

تو میگی  : یادته سرخ شدی مثل لبو ؟

من میگم : اینه رنگم ، رنگ کبودم ،

تو میگی  : خواستی حرفی بگی ،از ته دل ،

من میگم : راست میگی ، چرا من لال بودم ؟!

تو میگی  : فقط باید می گفتی تا می شد ،

من میگم : زبون بسته همیشه از طرف حسودم ،

تو میگی  : آخ، کاش این همه کم رو نبودی !

من میگم : جه کنم ، خونیه که رفته تو وجودم .

تو میگی  : حالا چی ؟ خوشی که با پا رفتی رو دلم ؟

من میگم : تو یادت ، خیالت همیشه غنودم !

 

من میگم : حالا چی؟ خیال و راهت با کیاست ؟

تو میگی  : رفته ها رفته ، من در حال رکودم ،

من میگم : اگه پاشی و ببینی که منم ؟

تو میگی  : تو می فهمی ، در حال سجودم .

من میگم : من میرم زیر پرت تا راست بشی !

تو میگی  : هیچ راستی درخت ِ خمیده رو نشنودم ،

من میگم : لال بودم ، پر آوازه شدم ،

تو میگی  : پر حرف بودم ، حالا لال شدم ،

من میگم : پس باید رفت و گذشت ؟!

تو میگی  : گذشته ها گذشت و شد کمبودم !

 

تو میگی  : هی مسلمون ، نیست جای قرار !

من میگم : تو باش ، من جهودم ،

تو میگی  : آخر عمری و معلق بازی ؟

من میگم : رو زمین نیستم ، به حال صعودم !

تو میگی  : اگه کله پاشی ، چی میشه تکلیف من ؟

من میگم : نمیشم، هیچوقت مثل حالا نبودم.

 

من میگم : رفتن و گفتن رو بریم !

تو میگی  : منم به کیش تو نمودم !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:11  توسط عباس.ش  | 

اگر این است آدمیت ،

به دور م دار ،

که در زیر مشت پستی،

مانده از دوران پست آدمیت ،

نجات جان خواستم ،

به دور از هر انسانیت.

پاسخ مهر و محبت را 

کدام حیوان با لگد می دهد

به وقت عید

آمده باشد با پا و دست آدمیت .

تنها میخواهم خود را

در برهوت بی انصافی

نیست با اینان نشان آدمیت .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 22:38  توسط عباس.ش  | 

چهره بپوشانید ،

رخ بگردانید ،

دهان خود را با آب تمامی نمک ها،

بشویید ،

دل از سینه بیرون آورید ،

اگر خاکی هم بر سر ، کم است

زیرا عشق خود را حاشا می کند .

عشق حاشا می کند خود را

از تمام چهره هایی به ریا بگشوده ،

رخ هایی زنگار رخ

زیر سیماچه ی تزویر پوشانیده ،

دل هایی آکنده از حسد ، نفرت ،

لب هایی همه آماسیده ،

دهان هایی پر از بد خواهی ؛

تا منزه بماند

برای زمانی که بر دارش می کشند

و آن زمان زود است که فرا می رسد.

دار حاشای عشق نمی پذیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21:42  توسط عباس.ش  | 

درست توی این هوا

همین شبای زمستونی

نمیدونی ،

دارم چطور پرسه میزنم

تو هر گذرِِ بی رهگذر .

از پشت شیشه ها،

بخار گرفته از دم شما ،

نمیدونی ،

میبینم تنها نشسته اید شما .

باز فقط قورت میدم

هوای این بی کسی .

کسی به من نگاه نمیکنه !

با همه ی این ها بی صدا ،

کسی صدام نمیکنه ...

رد میشم از پشت پنجره ها

 خیالت رهام نمیکنه .

توی همین شبا

میگردم دور پنجره ها

کسی دری برام باز نمیکنه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:25  توسط عباس.ش  | 

کدام سوار ، اما

می اندیشد جز ء

پر آوازی که بخواندش او

 فخر آمیز

 که کرده اش نظاره 

از روی نا چیز مانع ای ؟

ساعتی خوش ،

غریو شادی ،

از سوی او ،

بیاد با آغوشش باز .

 

و کدام سواره ای

 حتی طرحی گنگ دارد

از واپسین اوجش ،

در پرتو گنگ او ،

که میکند نظاره ،

بغلتد ،

 بماند زیر هیکل توسن ،

زیر این همه نظاره ای ؟

 ...بمیرد ...

                                به یاد آن که مرد زیر اسب ، در قطر ، بی هیچ نشانه ای . ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:14  توسط عباس.ش  | 

هنگامی که دوشاخه ی اطو

فیوض برق را پراند

تا بی پیراهن بماند

هرچه دیدار ،

تار ،

در دامان آن

تاریکی گسترده بغل ،

باز پژواک صداهای ملچ ،

آن بوسه ها ،

آن ها ها ها ،

به وقت کشیدن لب ها از هم ،

 پرتابش کرد به آن سوی کوه های خیال ،

به جایی

که آهی

نشسته بود به جایی ،

جای آن تنبور زن ِ افسانه ها،

در زیر چتری از رنگین کمان ِ خاطراه ها،

های های های ،

 شور می خواند ،

و وای وای وای ،

عراقی می زد ؛

بی آن که حتی

حتی

اشگ هیچ ابری ،

پیش از این همه باران ،

خیسش نکند،

هیچ ، هیچ هیچ ؛

و به یادش می آمد

با نگ آن همه بوسه ها ،

ها ها ها ، وای وای وای ها ،

که از بطن تمام آن همآغوشی ها

پرتابش کرده بودند

پشت کوه های هزار دستان؛

آنی ، آنی به آن ،

تا هیچ شولایی

- بی نیازی به هر چه اطوست ،

بنشیند و بر سازش ،

با حال خموش

ولی پر ز آوازش ،

در دل این تاریکی های یک آن گستر ،

که چشم رانابینا می کند هم ،

شور بگرید

با وای وای و ،

هم های های  هم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:3  توسط عباس.ش  | 

گفتی: چقدر ماهی ،

در آن شب که ماه میهمان ستاره ها بود.

شاید نگفته بودمت:

ماه در آسمان بود شاید،

وحوض خانه ی ما اما

میزبان او بود با جمع ستارگانش،

با رنگی سبزشده ،

مانده از همه ی تنهایی هایش.

 

مادرم با شکم برآماسیده اش ،

بی نوا شاید

رفته بود تا پس زند جلبک ها را؛

آن جا بود که تصویر ماه را

در خزه های حوض دید

و فقط فرصت کرد تا بگوید : آخ !

من بودم که با پاشنه

به او کوبیدم تا بداند که :

من چقدر ماهم!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:46  توسط عباس.ش  | 

باز نمی شود

باز این گرفته دل تنگم

نه، نمی شود باز

باز باید به تو پناه آورم،

تو که باز بامنی

گشاده ، بی دریغ،

ای واژگان بی نیاز ،

باز ، تو !

 

چه سربی ست آسمان

سربی ست این ریه

به هر سو نگاه گردش می کند

سرب می بیند،

فقط تنها ، باز تو می مانی

با همه ی رنگین کمانت

در آسمان سربی

باز این رنگ توست

ای همه رنگ،

باز تو....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:31  توسط عباس.ش  | 

گوش کنم باز به این بی پناه،

طپش دل ، تنها ؟

یا بگویم باد

بیاور هنوز نفس کر کننده ات را؟

تا باز نمانم من و

این طپش ها

تنها ، تنها...؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 23:13  توسط عباس.ش  | 

هزار هزار واژه

از هزار هزار پنهان مانده خاطراتم

همچو فوجی از شاپرک ها

پر باز می کنند

بر روی هزار هزار آلاله ها

تا درین درنگ کوتاه زندگی

طعم شهد،

بوی طراوت،

رنگ ماندگی بگیرند به خود

سپس بماند

همین هزاره ها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 23:32  توسط عباس.ش  |